خرید بک لینک
به این فکر می کردم که خاصیت تفکر و اندیشه، ماورایی بودن آن و محبوس نشدنش در ظرف مکان و زمان است. هی با خودم فکر کردم که چرا ما تا این حد به دنبال یافتن مسیری برای رفتن و بتی برای پرستیدن هستیم. بعد تر فکر کردم که این جهت دهی اندیشه با تمام ناکارامدیش چرا اینهمه اهمیت دارد. یکی از اسلام می گریزد و گرفتار تفکرات محدودتر مکاتب مختلف می شود و بر خود می بالد، آن یکی برای نشان دادن بی تعصبی خودش را تا خرخره از گند و کثافط پر می کند.رسیدم به اینجا که چه اتفاقی می افتاد اگر هر کس سوای تاثیر از آموزه های دینی مذهبی یا باورهای گربه ای و چکمه ای و ستاره ای، خودش کمی بیاندیشد، آزادانه و بی دغدغه، فکر کند که خدا نیست، یا هست، فرض کند که آسمان اصلا از روز اولش آبی نبود، سبز بوده یا حتی نارنجی... مگر نه آنکه همه ی ما باورمان این بود که لک لک ها ما را به پدر مادرمان رسانده اند؟؟؟! نتیجه از انچه تصور میکردیم خیلی غم انگیزتر بود! هیچ وقت حقیقت با فکری محبوس و با چارچوب، شیرین و خواستنی نمی تواند باشد. وقتی رهایش کنی آن می شود که کم کم چیزی در وجودمان جوانه می زند، ایمانی که از بخود امدنمان جان میگیرد و به بار می نشنید، و ثمره ای جز ارامش برای خلق و خودمان ندارد. مباحث سیاسی اتاق کوچکمان همچنان ادامه دارد، شب همه جمع میشویم شروع می کنیم تجزیه تحلیل امور سیاسی مملکتی و در اخر می خندیدم که این همان

برچسب: نویسنده: پندار نوروزی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 9:28

زمستانی به این بی بارندگی همان بهتر که زمستان نباشد و اسم دیگری برایش انتخاب شود، همان شد که چهل سال پیش مردم فریاد می زدند، برایش جمله واره هم ساختند: بهار در زمستان؛ بهمن که شد گفتند بهار شده، مردم هنوز گوششان بدهکار است به این حرف های صد منش یه غاز که هیچ، یه جوجه ی رنگی دو روزه... دو شب پیش غرب تهران زلزله ایی رخ داد که امریکا از یازده هزار کیلومتر آن طرف تر دقیق تشخیص داد، مردم همیشه در صحنه ثابت کردند که آموزه های چهل ساله ی ملی شان مو لای درزش نمی رود، خطوط اورژانس مسدود شد و خیابان ها مملو از جمعیتی بود که از ترس جانشان راه فرار در پیش گرفته بودند. به کجا؟ نیم متر آن طرف تر... هیفده نفر در حین فرار آسیب دیده بودند، اما زلزله خود تلفاتی به همراه نداشت آخر زمین سالهاست گناه کاری و ظلم این مردم را هم در حق خودشان هم در قبال لطفش تاب اورده است، این شد که آرام گرفت... بعضی ها لرزش زمین را نتیجه ی پدیده ی هارپ میدانند، هنوز مطلب قبلی خواندنش تمام نشده که ابطالش منتشر می شود. صفحه ی وبلاگم را باز کردم تا بنویسم، کمی کتاب بخوانیم، بخوانیم که انسان های بزرگ چه کسانی بودند، مسیر فکری شان چه سمت و سویی داشت، بخوانیم و لحظاتی بیاندیشیم که نوشتن چه اندیشه و تفکری این اثر را ماندگار کرده است... تا بفهمیم که اتفاقات همانطور که باید رخ میدهند، نه آنطور که نقل می شوند، ... پ.ن با فرزانه

برچسب: نویسنده: پندار نوروزی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:20

داشتم با حمیت و جدیت تمام نخی که ریش ریش شده بود و با کمی تف به رسم مادرم جمع و جورش کرده بودم را به سوزن چرخ خیاطی تحمیل می کردم که اهنگ دلبر معین تمام شد، انتظار داشتم اهنگ بعدی روی رقص شاپرک باشد! ولی خواند: می خونم به هوای تو پریچه، .... کمی مکس کردم، پرت شدم به روزهایی که پنج شش ساله بودم، سالهای ۷۱٬۷۲ همان سال هایی که اکثر مردم پیکان های سفید یخچالی یشان را با پیکان سفید یخچالی سال بعد عوض می کردند. یادم می اید پدرم برنامه ی سفر را با دایی یم هماهنگ میکرد. پرتمان می کرد صندلی عقب و لک لک کنان راه مشهد را پیش می گرفتیم، شب اول فیروزکوه در مسافرخانه ی مجید می خوابیدیم، شب بعد تر جایی در شمال؛ دست بکار می شدیم و با گِل خانه می ساختیم، لی لی بازی می کردیم و مامان هایمان ماهی سرخ می کردند و به خوردمان می دادند. ... معینِ آن سال ها روی رقص شاپرک را بعد از سفر کردم که عشق از یادم بره دیدم نمی شه، می خواند... بعد به این فکر کردم که با وجود سادگی زندگی های آن زمان، همه خوشحال بودیم، خوب غذا می خوردیم، پس کله ایی میخوردم و هیچ سازمان حمایت از کودکانی نبود که پررویمان کند. سلام می کردیم، گرد می نشستیم، مداد رنگی هایمان را تا اخر سال پنجم دبستان نگه می داشتیم، دفتر کتاب هایمان را جلد کادو می گرفتیم، هر شب دفتر مشق هایمان را برای فردا خط کشی می کردیم؛ یه دوتایی سمت راست، یه خط تنها سمت

برچسب: نویسنده: پندار نوروزی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 2:20

صفحه بندی