به این فکر می کردم که خاصیت تفکر و اندیشه، ماورایی بودن آن و محبوس نشدنش در ظرف مکان و زمان است. هی با خودم فکر کردم که چرا ما تا این حد به دنبال یافتن مسیری برای رفتن و بتی برای پرستیدن هستیم. بعد تر فکر کردم که این جهت دهی اندیشه با تمام ناکارامدیش چرا اینهمه اهمیت دارد. یکی از اسلام می گریزد و گرفتار تفکرات محدودتر مکاتب مختلف می شود و بر خود می بالد، آن یکی برای نشان دادن بی تعصبی خودش را تا خرخره از گند و کثافط پر می کند.رسیدم به اینجا که چه اتفاقی می افتاد اگر هر کس سوای تاثیر از آموزه های دینی مذهبی یا باورهای گربه ای و چکمه ای و ستاره ای، خودش کمی بیاندیشد، آزادانه و بی دغدغه، فکر کند که خدا نیست، یا هست، فرض کند که آسمان اصلا از روز اولش آبی نبود، سبز بوده یا حتی نارنجی... مگر نه آنکه همه ی ما باورمان این بود که لک لک ها ما را به پدر مادرمان رسانده اند؟؟؟! نتیجه از انچه تصور میکردیم خیلی غم انگیزتر بود! هیچ وقت حقیقت با فکری محبوس و با چارچوب، شیرین و خواستنی نمی تواند باشد. وقتی رهایش کنی آن می شود که کم کم چیزی در وجودمان جوانه می زند، ایمانی که از بخود امدنمان جان میگیرد و به بار می نشنید، و ثمره ای جز ارامش برای خلق و خودمان ندارد.
مباحث سیاسی اتاق کوچکمان همچنان ادامه دارد، شب همه جمع میشویم شروع می کنیم تجزیه تحلیل امور سیاسی مملکتی و در اخر می خندیدم که این همان
برچسب:
نویسنده: پندار نوروزی
تاريخ: شنبه
23 دی
1396 ساعت: 9:28